پرینت
بیست و چهارم بهمن نود و دو خدمتشان رسیدم، چند وقتی بود بیمار و رنجور بودند،روی صندلی مقابل تلویزیون نشسته بودند احساس ضعف می کردند موقع خداحافظی دلم خواست پای پدربزرگ را ببوسم و بوسیدم، جزو آرزوهایم بود و به آن رسیدم خواستند مانعم بشوند ولی نتوانستند، چند روز بعد به بیمارستان ولیعصر قم منتقل شدند. عیادت رفتم ولی این بار من مریض بودم از دور و پشت شیشه دیدمشان روی تخت بیمارستان و در حال خواندن قرآن ، مثل عکسی شفاف و واضح پیش چشمم ، چند روز دیگر که باز از تهران به قم می رفتم اول اتوبان آمبولانسی آژیرکشان بسمت تهران در حرکت بود و خودرویی شبیه ماشین خود ما بدنبالش روان ، دلم لرزید و زنگ زدم معلوم شد که اشتباه کرده ام .... چند روز قبل از نوروز نود و سه به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل شدند، البته به همان صورتیکه روزها قبل تر دلم را لرزانده بود. هر روز بیمارستان بودم بدون اینکه ببینمشان. دیگر ندیدمشان تا پنجشنبه ای که صبح زود به بیمارستان رفتیم سراسیمه، فهمیدم که درحال احیای ایشان هستند. باز نتوانستم بروم پیششان تا پدرم صدایم کرد. از پرستار پرسیدم : تمام شد؟ با بغض و دریغ جوابم را داد، رفتم و خدا چه آرامشی داده بود بمن. به عهد زیارت مردان خدا دست به سینه سلام دادم و گفتم السلام علیک ایها العباد الصالح و خم شدم پایش را بوسیدم که گرمی حیات داشت و جلوتر رفتم و پیشانی نمناک اش را چند باری بوسیدم و با احترام عقب عقب اتاق را ترک گفتم ....... از خدای بزرگ میخواهم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه او شوم که در علم ، تقوی و عمل بی همتا بود و مانندی نداشت